از بامداد پنج شنبه،بیست و هفتمین روز ِداغ تابستان هزار و سیصد و شصت و چهار ِ تهران چندی نگذشته بود که نوزادی در زادگاه پدر و مادرش چشم سوی دنیا گشود و آغاز کرد مسیر سهل و دشوار زندگی را به سوی سعادت.

کودکی،نوجوانی را پشت سر گذاشت، در آغاز جوانی همچو دیگر همسالانش ادامه تحصیل را برگزید و کسب علم و دانش،  برآنش داشت تا عزم سفر از شهر خود کند ... اندکی بعد کاردان به رشته ای از علم شد و پس از آن کارشناس در دانشی، و بازگشت و پیشه ای برگزید، کمی پس از آن جوینده و جویای دانش شد به ارشدیت علمی دگر  و مشغول شد به زندگی امروزش، اینچنین


خو....ب  خیلی خلاصه

این داستان من بود

من
کمی سخت، قدری سرد، اندکی دور  و شاید ...دیر

دوستدار همیشگی تنهایی ، سکوت ، جنبش و حرکت

علاقه مند به تحلیل،تجزیه و قطعیت منطقی تمام روابط  ِ صفر و یکی!

و البته نقش و رنگ و نٌت

مشتاق نیایش و خلوت و ذکر ، ابراز نیاز با او!

 

اینقدر در زمینه هنر و معرفت بی دانش هستم که نمیشه اسمی رو کارم گذاشت،راستش یه مدتیه، که علاقه مند شدم به ترکیب و چینش واژه ها، جمله ها و متون با حسی آنی یا لحظه ای،روی صفحه پیش روم ....(خواه هرچه باشد)



 
خاطره بازی
ورود به سایت

کليه حقوق اين سایت طبق قوانين نرم افزاری متعلق به طراحان وب شاپرک می باشد   (www.shaparakgroup.com)