میگن یه لحظاتی تو زندگی هرکس هست که جزو عمرش حساب نمیشه

راست میگن

همین دیشب، شخصاً دو ساعتش رو تجربه کردم

که از عمرم که هیچ، حتی فضایی از عالم واقعیت رو هم اشغال نکرد...

یه رویا بود، یه خواب شیرین و عمیق، یه خلسه ی آرامبخش و رها

از این موجود خاص گفتن همیشه برام سهل و ممتنع بوده

خصوصاً اگه بخوام از لحظات سراسر خاطره حضور در کنسرت بی نظیرش بگم

غافلگیر شدم واقعاً، چه جایگاهی، چه دیدی، چه موقعیتی و چه ترانه هایی

انگار تیر خلاص، خلاص ِ واقعی بهم زده بودن

اینقدر غرق لذت و تماشا و حیرت بودم که

دقیقا یادم نیست چه عکس العمل هایی از خودم بروز دادم

چون برای دو ساعت خودِ خود واقعیم شده بودم، بدور از پوسته سخت همیشگی

و عجب کیفی .....

"درست همان لحظه، همان حوالی، با همان نگاه شیشه ای و سرد همیشگی... مغلوب و زمینگیر خواستنت شدم دوباره... خواستنی° بیست ساله!"

---------------------------------------------------------------------------

همچنان سرمون حسابی شلوغه، درگیر کارایی شدیم که زیادش بهمون مربوط نمیشه

اما درگیریم

مدیران ارشد رسماً

بنده رو شرمنده نمودند

امیدوارم لایق باشم.

--------------------------------------------------------------------------

موقعیت مهمانی و تفریح و سفر پیش آمد

که از دستش دادم و نشد که بشه

همچنان سینما و تئاتر هم هست

و "شعله ور"!

چرا اینطوری بود نمیدونم، حرفه ای بود اما در حد نعمت اله نبود

یک خط داستانِ ناقص و این همه دقایق لاطائل.عجیب.

همین دیگه

روزهای پر امید و شادِ شهریوری براتون آرزومندم

التماس دعا

(جمعه ای از شهریور 97)

نظرات (0)
 
کليه حقوق اين سایت طبق قوانين نرم افزاری متعلق به طراحان وب شاپرک می باشد   (www.shaparakgroup.com)