از خانواده ای هستم که سفر، قسمتی از زندگیشون شده
از وقتی خودم رو شناختم، فهمیدم که تا نفس هست، سفر باید کرد

از جاده های مه آلود و رویایی سیاهکل و گیسوم و 2000 و چمخاله و ماسوله و تالش و کندوان و چالوس که بگذریم می رسیم به پیچ اول جاده های سفر من که در ابتدایی ترین فهم هایم از زندگی، زیبایی های بی حدشان در ذهنم شکل گرفتند از دیروزِِ هریجان و ورسک و جنگل ابر و شیطان کوه، تا امروز ِ کلار دشت و عباس آباد...

شیراز، شهر راز و گل و شعر و تمدن و.... عطر بهارنارنج که معجزه زندگی منه، نه عطرش، که تنها نامش مرا مسخ! می کند. چمدانم که از هوای شیراز پر شد، به یاد ندارم که دیگر نفس تازه کرده باشد از لذت.

به صلابت کویر و آفتاب و نور درود فرستادم در کویر های کرمان و کاشان و یزد و بم، عجب حیرت عجیبی فرا گرفته بودم از تماشای اینهمه شکوهِ وصف ناپذیر.

به دریا، به جنوب، به گرمای محبت، به پاکی خاک و خون... خرمشهر، اهواز، قشم، کیش و... از جنوبی ترین حرارت مهر، آموختم بارها محبت و مهرورزیدن را.

از ایستادگی و پویایی همدان و زنجان و تبریز و بانه و کردستان هم که گذشتم، کوله بارم غرق غیرت شد و خاطره، یادهایی از تمام میراث های پاک من، که باید در گنجینه ای باز و آشکار محافظت شوند.


اما از مرکز ثقل ایران به سادگی نگذشتم سمت مشرق وجودش که می روی سرتاپا حس می شوی برای سرشار شدن، سرشار حرف و گفتگو، پر از درد و گلایه!، شاید هم تشکر و سپاس برای ضمانت های همیشگی که جز آهو، زندگی ما را نیز نجات دادند، مشهد الرضا و دیگر هیچ.

اما دلم در آخرین پیچ، سال هاست منتظر است، گذر آخری که، من، گذشتم و دلم جا ماند به سادگی، هنوز شوق خاطراتش در تمام تار و پودم جریان دارد و می جوشد،
اگر راهت از کوی عشق گذشت، به گذر جمکرانش که رسیدی، سلامی به دلم برسان
به او بگو...
تو دلگیر و تنگ نباشی
من هم به شادیت شادم

سال هاست در پیچ آخر
مست ِ نرگس
منتظرم

آخرين بروز رساني (جمعه, 01 شهریور 1392 15:14)

 
خاطره بازی
ورود به سایت

کليه حقوق اين سایت طبق قوانين نرم افزاری متعلق به طراحان وب شاپرک می باشد   (www.shaparakgroup.com)