اینقدر چشم دوخته بود که

قاب در هم در نگاهش نخ نما شده بود

به قدری انتظار کشید که

مفهومش را دیگر درک نمی کرد

هر روز وقت هواخوری خیره می شد به قسمتی از یک جمله، بر قلب یک تخته سنگ ....

..."  ملاقات انسان با خدا ..."

با خودش گفت، اگر امکان دارد، پس چرا هیچکس طالب نیست، چرا هیچکس مشتاق نیست

چه نقصی دارد این تکه از زمین، این قطعه از شهر چه مشکلی دارد؟

شاید هوایش متروک و سرد و نفس گیر است؟؟؟

او که می گفت اینجا، بهترین جا برای من است.

چه شد؟ خزان و زمستان هم که رفت، چرا نیامد "بهشتم" را ببیند،

مثل هر روز با افکارش کلنجار میرفت، باز هم بی نتیجه

کم کم ظهر شد و وقت رفتن

باز هم تخته سنگ همیشگی، تنها همدم قاب چشمانش هنگام هواخوری

و یک جمله:

" اینجا گذرگاه عشق است- میعادگاه ملاقات انسان با خدا – اینجا آسایشگاه کهریزک است."

 
کليه حقوق اين سایت طبق قوانين نرم افزاری متعلق به طراحان وب شاپرک می باشد   (www.shaparakgroup.com)